بي تو اينجا نا تمام افتاده ام چارلي چاپلين به دخترش گفت: تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي، بدن عريانت را نشانش نده. هيچگاه چشمانت را براي کسي که معناي نگاهت را نمي فهمد، گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار و اگر روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد، به او بگو:تورا بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم.زيرا به خدا اعتقاد دارم ولي به تو نياز دارم...
دیگر توان بر آوردن آه را نیز ندارم.... باشد، تسلیم... پرچم سفید را بر سر در اتاقم می زنم نه برای اینکه پذیرفته ام بلکه به این دلیل که توان ام بریده است این بار... شعر از سیمای عزیز دوست خوبم تا بدون علت تنها میمانم خاطره ها در ذهنم می رقصند گناهانم جلوی رویم صف کشیده اند گویی یکی یکی انتقام میگیرند توسط قلبم به زنجیر شده ام خاطره ها هریک از حلقه ها را می بندند من اسیر احساساتم هستم خطا ها از احساسات دروغین شروع می شوند تو هم یکی از خطاهای منی تو قصاص بزرگترین گناهانی حیف از زمانی که صرف تو شد تو قاتل زیباترین احساساتی نمی خواهم ترا نه عشقت را نه خودت را نمی خواهم من سخنم با اوست رنگ صورتی زندگی را سلام دوستان من همون هلما هستم فقط اسم وبلاگم عوش شده یه خورده نت مشکل داره خودمو کشتم تا درستش کردم میام و خبر میدم که اسم وبم رو عوضیدم
بغضش را با تمام وجود حس می کنم از آن بغضهاست که اگر بشکند ویران میکند خوش به حال اسمان که گهگاه که بغض دارد و گهگاه ویران میکند آسمان نمیداند که دل من تا ابد بغضی دارد که یارای شکستن ندارد ظهر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم ، بنویسم که چرا عشق با انسان نرسیدست چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوزست غم عشق به پایان نرسیدست بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوزست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست ظهر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدلٍِ آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس شب سردی است ، و من افسرده. می کنم ، تنها، از جاده عبور: فکر تاریکی و این ویرانی نیست رنگی که بگوید با من خنده ای کو که به دل انگیزم؟ مثل این است که شب نمناک است.
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم...
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم ؟؟




راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است...
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت
7:35 توسط هلما| |
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
18:39 توسط هلما| |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
21:41 توسط هلما| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
11:2 توسط هلما| |
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت
19:56 توسط هلما| |
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت
19:45 توسط هلما| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت
19:57 توسط هلما| |





